توی همه شهرها هنوز گل در می یاد
آسمون آبی ِ همه جا ، امّا آسمون اون وقتا آبی تر بود
رو بوما همیشه کفتر بود
حیاط آ باغ بودن ، آدما سر دماغ بودن ، بچه ها چاق بودن
جوونا قُل چماق بودن ، دخترا با حیا بودن ، مردما با صفا بودن
حوض پر آبی بود مردِ میرابی بود ، شبا مهتابی بود ، روزا آفتابی بود
حالی بود حالی بود ، نونی بود آبی بود
نون گندم مال مردم اگه بود ، نمی رفت از گلو پایین به خدا
اگرم مشکلی بود ، آجیل مشکل گشا ، حلّش می کرد
بچه ها بازی می کردن تو کوچه ، جوم جومک برگ خزون حمومک مورچه داره
بازی ِ مَرد ِخدا ، کو ، کجاست مَردِ خدا؟
سلامی بود علیکی بود ، حال جواب سلامی بود
اگه سرخاب سفید آب رو لُپ دخترا نبود ، لُپ دخترا مثه گل انار گلی مُلی بود
سُفره ها گر همه هفت رنگ نبود ، همه آشپزخونه ها دود می کرد
خروسا خروس بودن حال آواز داشتن ، روغنا روغن بود
گوشتی بود دنبه ای بود ، اِی ی ی ی شب ِ جمعه ایی بود
برکت داشت پولا پول به جون بسته نبود، آدم از دست خودش خسته نبود
نونی بود پنیری بود ، قصه ایی بود ، قصه ایی بود
قصه ایی بود ، قصه کـَک به تنور، قصّـه حسن کچـــل
قصه هرچی شنیدی پاک فراموش بکن ، بیاهُ به قصه حسن کچل گوش بکن
توی یک باغ بزرگ ، که همه دور تا دورش
گل کاری بود ، یک عمارت بودش
تو همه عمارتا ، این یه عمارت شاهکارِ معماری بود
دور تا دورِ عمارت چهار تا استخرِ بزرگ ، که توشون لب به لب از ماهی بود
همه روز تنگ غروب ، که آب فواره ها وا می شدن
ماهیهای قرمز یک وجبی به بلندی ِ ، آب ِ فواره ها می پریدن
این خونه که توی شهر، نگین ِ انگشتر بود ، مال شیپورزن ِ ، مرد بلند اختر بود
آقا شیپورچی تو میدون مشت ، همیشه مارش میزد ، شیپور ایست خبردار میزد
ولی شبها تو خونه حالی داشت ، حالی میکرد ، واسه اهل خونه آهنگ حال دار می زد
عدس پلو رشته پلو ، رِنگِ خاله رُرُ میزد
چون که زنش بی بی خانم نه ماهِ حامله بود
آقا شیپورچی آرزو می کرد که زنش پسر بزاد ، یه پسر کاکُل زری
امّا از بخت بدش ، بچه بی کاکُل شد ، کچل ُ کوچِلُ هم کاچِل شد
سر نگو آیینه بگو ، سر مثال کفِ دست ، واسه درمون یه دونه مو نداشت
جالیزا سبز شدن بوته شدن صیفی دادن اما یه دونه مو، رو سرِ حسن کچل سبز نشد
بابا دق مرگ شدُ مُرد
خونه نون درآر نداشت، خونه مرد کار نداشت
بی بی هم فکر شوهر تو سر نداشت
گنج قارون هم میگن تموم میشه ، از تو این باغ بزرگ یه خونه موند
به قد غربیل ، قالیا حصیر شدن
بی بی آشپزی میکرد ، بی بی خیاطی میکرد ، جارو میکرد پارو میکرد
واسه خرج خونه بنداندازی میکرد ، حسنک، بازی میکرد ، تاب می خورد
چون که همبازی نداشت ، یه روزی رفت تو کوچه ، رفت و برگشت تو خونه
دیگه پا از خونه بیرون نذاشت ، مثه اینکه بچه ها حسنیُ هُو کرده بودن
یا بهش گفته بودن کلّه کدو ، حسنی تو خونه موندگار شدش
بی بی دید تو خونه موندن واسه من کار نمیشه ، فکری کرد ، چاره ایی کرد
یه شبی که حسنک خواب بودش ، خواب هفت تا پادشاه ، بی بی جون این کارُ کرد...



بی بی یه سبد ِ پر سیب آورد بالا سر حسن، وقتی حسن چشماش رو باز کرد،
بی بی سبد رو ورداشت و سیبها رو یکی یکی چید رو زمین ، حسنک هم
دنبال بی بی سیبها رو از رو زمین جمع میکرد تا اینکه آخرین سیب رو
بی بی گذاشت پشت در تو کوچه، حسنک هم رفت بیرون تا سیبُ برداره که
بی بی خانم در خونهُ به روی حسنک می بنده....


حسنک: ب ب بی بی


بچه های تو کوچه:
عمو زنجیر باف ، بله ، زنجیر منو بافتی ، بله


حسنک وسط ِ حلقه بچه ها رفته بود ...


پشت کوه انداختی ، بله ، با بات اومده ، چی چی آورده؟
نخودچی کیشمیش ، بخور و بیا ، با صدای چی؟ ، صدای خروس
قوقولی قوقو قوقولی قوقو .....

کاسِبآی بازار:
سمنو، آی سمنو آبِ آلو آب آلو
شیر و سر شیر و پنیر
کدو دارم ، آی کدو
پیازی پیازِ انباری
حلوا شکری
معجون دارم ، معجون ، معجون افلاطون
سِدرُ حناءُ کیسَه ، صابون دارم ، صابون
پیازی پیازِ انباری ، حلوا شکری
عابر: لواشک آلو برگه ( بَلـگِه) هُلو

حکیم:
عناب سه پستون گیاهان بیابون ، دوای آبلهُ آبله مرغون
باد سرخُ وَرَم ُ زیادی ِ خون ، قُدّومه و بِه دونَه و بابونَه و پونَه
چهار تخمه و هم چهار گل و هم حاجتِ خونَه
پوست بید بولوس ، روغن کرچک
ختمی،تاتیزیک، کاستی و بالهنگ
درمون میکنم ، افسون میکنم ، منم حکیم باشی ، حیرون میکنم
عابر: لواشک آلو برگه هُلو
حکیم: شیره خشت و زنجفیل و ترنجبین ، شاه ترّاش، شاه دانه، انگبیل
مرده زنده کرده ام صد بار من ، مرحبا بر من ، به به آفرین
درمون میکنم ، افسون میکنم ، منم حکیم باشی ، حیرون میکنم
عابر: لواشک آلو برگه هُلو
حکیم: زالو
عابر: لواشک آلو
حکیم: دِ زالو
عابر: برگه هُلو
حکیم: حکیم و حکما ، حکیم ِ پیرم ، در مکتبِ فِقه سر دبیرم
هم دوره لغمان حکیمم ، اگه دستتُ بدی نبضتُ میگیرم
درمون میکنم ، افسون میکنم ، منم حکیم باشی ، حیرون میکنم
عابر: لواشک آلو برگه هُلو
حکیم: رَستم بابا دست وردار ، لعنت به مردم آزار ، بشمار بشمار بشمار ....

کاسبآی بازار:
عسل طالبی طلا گرمک ، بیا لرزونک دارم لرزونک
گل انار دارم هندونه ، نعنا تلخون دارم ، پونه
آرایشگر: ریش ریش می تراشم ، سبیل پیوند میدم بنشین داداشــــم
خضاب دارم واسه ی موی سپیدت ،
خوش دست و خوش بیان وخوش تراشم
درویش: هرکی به کاری مشغول، بی کلک و بی بامبول
گلاب بریز تو مشتت ، یه شاهی بزار تو کشکول
تن رها کن تا نخواهی پیرهن
پارچه فروش: پا پا پارچه دارم زی وَرِ تن ( زیورِ تن )
اَ اَ آطلسی زرّین ، گُ گُ گُـــلدار کُداری
تا تا تافته ، تِ تِ ترمه توری
رو رو رو رو روسری
قَ قَ قَواره ، طا طا طاقه هست
مَ مَ مَخ مَخ مَخمل
عابر: لَ لَ لَ لواشک آلو بَ بَ بَ برگه هُلو
بچه ها :
حمومک حوض بهشت بشین و پاشو ، حمومک داغه خشت بشین و پاشو
قرض قلیون ،سنگ پا بشین و پاشو ، تاس طلا دولچه طلا بشین و پاشو
سفید آب و کیسه ، سنبل همه رنگِ زعفرون ، حدیقه توری تور ... شیر مادیون

حمومک دولچه داره بشین و پاشو قفلُ صندوقچه داره بشین و پاشو

درویش: مرحبا ای هُدهُدِ هادی شده ، در حقیقت پیکِ هر بادی شده
قـَه قـَه ِ موسی چـِهِ موسی صفت
خیز موسی گفت زاندر معرفت ،
خیز موسی گفت زاندر معرفت
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 10:29  توسط سید حسین   |